تبليغاتX
ادبی

ادبی

این وبلاگ با هدف درج پاره ای از اطلاعات شعر و ادبیات فارسی راه اندازی می شود

 

*هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.

در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

 آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه میساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد.

همسر خلیفه بالای سرش ایستاد وگفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ،قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صددینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به

من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو میدانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!*

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:20 توسط | |

لطفاْ ملاحظه کنین!!!!!

    

   

 

  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:1 توسط | |

 

    لبخند           

لبخند زدن در هر حالتی به معنای این است که ما به تأثیرات نگرش مثبت واقفیم برای امور جزیی زندگی که شادتان می کند، به خاطر داشتن خوشی های کوچک لبخند بزنید، هر روز صبح بعد از برخاستن، وقت دیدن آشنایان و دوستان، رفتن به محل کار و ... لبخند کوچکی بر لب هایتان بنشانید.

تنها به همین لبخند ظاهر اکتفا نکنید. از درون بخندید، به موسیقی های مورد علاقه تان گوش بدهید، طبیعت را احساس کنید، پیاده روی و شنا و نگذارید تجارب گذشته و دغدغه های آینده لبخند شما را محو کند.

 زمانی که با مشکلی روبرو می شوید نگذارید آرامش تان از دست برود و قبل از هر تصمیم خلوت کنید و بعد برای تجدید انرژی لبخند بزنید.

 از رنگ های شاد استفاده کنید و روح و جسم خود را تغذیه کنید.اخم های  پیشانی تان را باز کنید.

 این را بدانید که لبخند شما جز خوبی و نیکی پیام دیگری ندارد و دیگران را هم به لبخند زدن تشویق می کند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:1 توسط | |

 

 برای اینکه به موفقیت های بزرگ دست پیدا کنید باید در آزمون پشتکار قبول شوید خود را برای ناملایمات و سرخوردگی های احتمالی که ممکن است در مسیر موفقیت هایتان برای شما پیش آید آماده کنید و دیگر هراسی به خود راه ندهید.

اگر تاکنون در امورتان موفق نبوده اید به خود بگویید که : تو پس از این می توانی و نگذاری عدم موفقیت برای شما تبدیل به یک باور ذهنی شود.همانگونه که مایک تاد، تاجر فرانسوی می گفت: من هرگز فقیر نبوده ام اما ورشکسته ام، زیرا فقر یک قالب فکری و ورشکستگی حالتی گذراست.

هرچه ذهنتان  آزادتر باشد بهتر می توانید فکر کنید پس ذهن خود را  با افکار بی فایده انباشته نکنید.برای خود یک هدف کلی در نظر بگیرید و همیشه نگاهتان به آن هدف باشد این هدف به شما نیرو و انگیزه می بخشد و جهت کلی خواسته شما را معین می کند.

زندگی شما را چگونگی آرزوهایتان تعیین می کند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:18 توسط | |

سلطان قلبم، تنها نه به خاطر بهشتی که زیر پای توست،

                                               بخاطر شور بالغ خدا گونه ات؛

 نه بخاطر نسلی که زاده ی توست،

                                             بخاطر گوهر دردانه ی حیا ونجابت ات؛

نه بخاطر لالایی های دلنوازت،

                                             بخاطر کولاک گذشت و ایثارت؛

نه بخاطر سرشت مهرآگین ات،

                                            بخاطر راز فاخر و زیبای مادریت؛

 نه بخاطر سرسبزی قلب پاکبازت،

                                         بخاطر ترک برداشتن بلور نگاه نگرانت؛

 نه بخاطر زیبایی خیالت یا تردی روح دلنوازت،

                                         بخاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختنت

و نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابریت،

                            بخاطر هر آنچه به من دادی یا ندادی تو را می ستایم،

 

 دوستت دارم، برتو می بالم و مغرورانه منتت را می کشم *** مادرم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:7 توسط | |

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 به بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

 مرا در منزل جانان چه امن و عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محملها  **

 به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزلها

 شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم ز خودکامی به بد نامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

 حضوری گر همی خواهی، ازو غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع‌الدنیا و اهملها

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10:44 توسط | |

Design By : Night Melody